سه شنبه 31 مرداد ماه سال 1385
بی آنکه راه بر تو ببندد نگاه من
ای آشنا گریختی از من گریختی
چون سایه ای که پرتو ماه آفرینش
پیوند خود ز ظلمت شب ها گسیختی
این جا مزار گمشده ی بوسه های تست
وان دورتر خیال تو بنشسته بی گناه
من مانده ام هنوز در این دشت بیکران
تا از چراغ چشم تو گیرم سراغ راه
سه شنبه 31 مرداد ماه سال 1385
زندگی را می توان در آ ب دید
میتوان تصویری ازآن کشید
میتوان با بلبلان همراه شد
رنگ گل را در دل پروانه دید
میتوان از زندگی پندی گرفت
میتوان آ زادگی را دوست داشت
زندگی را میتوا ن قبل از بهار
همچنان آب روان جاری کرد
میتوان زیر نگاه آ فتاب
زندگی را چون محبت گرم کرد
زندگی را میتوان با یک نگاه
دردل مردم همیشه جا گذاشت
میتوان از زندگی شعری نوشت
نقش زیبایی از آن در دست داشت
زندگی را میتوان همچون قلم
در دل دستان یک نقاش کشی
دوشنبه 30 مرداد ماه سال 1385
سلام به همه دوستان
از عنوانی که برای این نوشته انتخاب کردم پوزش می خوام
ولی این پاسخی است به شخص بی نام و نشانی که اظهار نظر می کند بدون اینکه خود را معرفی کند.
سفر برایم هیچ چیزبه جز دلتنگی ندارد. اما زندگی به من آموخت......... برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز، باید قدری از آن دور شد.
دوشنبه 30 مرداد ماه سال 1385
آنگاه که زندگی همچون ترانه ای جاری می گردد شاد بودن آسان است اما ارزش انسان زمانی آشکار می گردد که در شرایط آشفته نیز لبخند به لب دارد
دوشنبه 30 مرداد ماه سال 1385
هر چی آرزوی خوبه مال تو
هر چی که خاطره داریم مال من
اون روزای به یاد موندنی مال تو
این شب های بی قراری مال من
منم و حسرت با تو وا شدن
تویی و بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاست مگه نه؟
اول دو راهی آشنا شدن
تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود
دل تو شکسته بودند
همه ی قصه همین بود
میتونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا
اما بیدارم و مثل تو
تنهای تنها
یکشنبه 29 مرداد ماه سال 1385
اسپانیایی ها میگن : "عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است
ایتالیایی ها میگن: "عشق یعنی ترس از دست دادن تو !"
ایرانی ها میگن : "عشق سوء تفاهمی است بین دو انسان که با یک ببخشید تمام میش
یکشنبه 29 مرداد ماه سال 1385
یک سنگ کافیست برای شکستن یک شیشه .یک جمله کافیست برای شکستن یک قلب.یک ثانیه کافیست برای عاشق شدن ویک دوست مثل تو کافیست برای تمام زندگی...
عشق با روح شقایق زیباست
عشق با حسرت عاشق زیباست
عشق با نبض دقایق زیباست
عشق با حسرت دیدار تو بودن زیباست
به کوه گفتم عشق چیست¿ لرزید.به ابر گفتم عشق چیست¿بارید.به باد گفتم عشق چیست¿وزید.به پروانه گفتم عشق چیست¿نالید. به گل گفتم عشق چیست¿پرپر شد.وبه انسان گفتم عشق چیست¿اشک از دیدگانش جاری شد وگفت¿دیوانگیست!!!
زیبایی عشق به سکوت است نه به فریاد
زیبایی عشق به تحمل است نه خرد شدن و فروریختن
عشق خیالی است که اگر به واقعیت بپیوند تمام شیرینی اش را از دست می دهد...
عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل را به یکدیگر پیوند می دهد
زندگی بدون عشق بی معنی است و خوبی بدون عشق غیر ممکن...
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود.
عشق آن است که همه خواسته ها را برای او آرزو کنی...
عشق حدیثی است که با یک نگاه شروع می شود.بایک لبخند شکوفه می زند.با یک بوسه اوج می گیرد و باریختن اشکی به پایان می رسد...
یکشنبه 29 مرداد ماه سال 1385
بر تن خورشید می پیچد به ناز
چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان های روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می شکد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می رسد از راه و می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
شاعری می ماند و شامی سیاه
دردل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من
شنبه 28 مرداد ماه سال 1385
من به هر خانه دلی دارم تنگ.......همچو " توکا " به قفس..... که تو را میخواند! با توام ای سهراب ای به پاکی چون آب یادته گقتی بهم تا شقایق زنده ست زندگی باید کرد؟ نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد دیگه با چی کسی رو دل خوش کرد؟:( یادته گقتی بهم آمدی سراغِ من نرم واهسته بیا که مبادا ترکیبرداره چینی نازکِ تنهاییه تو آمدم اهسته نرم تر از یک پره قو خسته از دوریه راه خسته و چشم به راه یادته گقتی بهم عاشقی یعنی دچار؟ فکر کنم شدم دچار! تو خودت گفت چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه اره تنها باشه . یار غمها باشه یادته میگفتی گه گاهی قفسی میسازم میفروشم به شما که به اواز شقایق که در ان زندانیست دل تنهاییتان تازه شود! دیگه حتی اون شقایق که اسیرِ قفس سهراب صاحبِ یک نفسه نیست که تازگی بده این دل تنهایی من پس کجاست اون قفس شقایقت؟ منو با خودت ببر به قایقت راست میگفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود :-( اره کاش دلشون شیدا بود من به دنبالِ یه چیز بهترینم سهراب تو خودت گقتی بهم بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثهِ عشق تر است
شنبه 28 مرداد ماه سال 1385
درشهرعشق قدم میزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خیلی تعجب کردم تاچشم کارمی کردقبربودپیش خودم گفتم یعنی این قدرقلب شکسته وجودداره؟یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهای روی قبرراکنارزدم که براش دعاکنم وای چی میدیدم باورم نمیشه اون قلبه همون کسیه که چندی پیش دله منو شکسته بود
شنبه 28 مرداد ماه سال 1385
یکی بود، هیچ کی نبود. یکی بود با یه دنیا تنهایی اما در عوض یه عالمه رنگ جادویی داشت. رنگهای تیره و روشن، رنگهای سرد و گرم که توی جعبه رنگ افتاده بودن. اون یکی از این همه سردی و تاریکی بیزار شده بود. فکر کرد اگه با این رنگای جادویی، جادو کنه و یه عالمه قشنگی نقاشی کنه شاید دیگه ... جعبه رنگ رو برداشت و رنگها رو بیرون ریخت. اول باید برای این همه تاریکی یه کاری میکرد. زرد رو برداشت و یه دایره زیبا و نورانی کشید و گذاشت بالای صفحه. حالا همه جا روشن شده بود اما چیزی برای دیدن وجود نداشت: اون «یکی» باید جادو میکرد و قشنگیای برای بزرگ و کوچیک درست میکرد که زیر این همه نور دیده بشن و بدرخشن... اون وقت آبی رو برداشت و ریخت رو صفحه روزگار... یه دفعه صدای موجهایی که روی هم سوار میشدن، سکوت صحنه رو شکست. این صدا، صدای دریا بود، صدای آبی آب...
کجاست این رنگ قهوهای که قراره کوه بشه؟ قهوهای رو پیدا کرد و کوهها روی صفحه نشستن. اون وقت یه چشمه آبی کشید که از بالای همین قهوهایهای سنگی پایین میریخت و با دریا نفس نفس میزد. سبز رو که برداشت، درختها قد کشیدن، صفحه پرشد از سبزههای تازه... نوبت گلها رسید، نوبت ماه و ستاره، نوبت ابر و بارون و برف، نوبت فصلها رسید... اما اون «یکی» هنوز تنها بود!
فکر کرد این صفحه به یه جادوی بزرگ نیاز داره. همه رنگهای جعبه جادو رو روی هم پاشید. میخواست چیزی بسازه که هفت رنگ باشه. ساخت؛ یه جادوی جدید که دست و پا داشت اما حرکت نمیکرد. چشم داشت اما نمیدید. لب داشت اما حرف نمیزد، نمیخندید... اون «یکی» یه قطره از عصاره روح خودش رو اشک کرد. روی جادو ریخت... قلب جادو تپید! تکان خورد. جادو خندید. گریه کرد، دوید و قول داد تا همیشه برای «یکی» باشد.
جادو بیدار بود، خوابید، کارکرد، عاشق شد، دروغ گفت، ظلم کرد، کُشت، با تبر به جان درختها افتاد، روی سبزهها راههای خشن سنگی کشید. دیگرنخندید و هی آجرهای سیاه درست کرد...
یکی بود، یکی نبود... اون «یکی» هنوز تنهای تنها بود! تنهای تنها موند
جمعه 27 مرداد ماه سال 1385
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در میآرد،
پس به سمت گل تنهایی میپیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خشخشی میشنوی:
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او میپرسی
خانه دوست کجاست."
خانه دوست کجاست
جمعه 27 مرداد ماه سال 1385
سعی کن همیشه تنها باشی
چون تنها به دنیا آمده ایی و تنها می میری
بگذار عظمت عشق را هیچ گاه درک نکنی
چون آنقدر عظیم است که تو را در خود غرق می کند
اما اگر عاشق شدی تنها یک نفر را دوست بدار
بخند ، گریه کن و قدم بردار تنها برای یک نفر
و بگذار عشقی داتشته باشی پاک و آسمانی
جمعه 27 مرداد ماه سال 1385
دنبال کسی نرو که بتونی با اون زندگی کنی !
دنبال کسی برو که نتونی بدون او زندگی کنی !
جمعه 27 مرداد ماه سال 1385
زندگی ساعت تفریح نیست ، باید به هوش بود که جغد شوم بر خانه ات ننشیند . زندگی همیشه پرواز نیست ، گاه باید قفس را تحمل کرد ، قفسی خالی از عشق ، زندگی شاید مانند پژمردن یک گل باشد دیروز متولد شدیم ، امروز زنده ایم . فردا پژمرده می شویم