یکشنبه 11 آذر ماه سال 1386
دلم هوای خزان کرده است
دلم هوای کوچ پرنده های غریب و پا به پای تمام نقوش بیزاری
دلم هوای پژمردن کرده است
چه بی تفاوتی تلخی
دلم هوای مردن کرده است
کجاست یار؟ کجاست ظلمت؟ کوچه تنهایی؟
دلم هوای ............ ................................................
شنبه 10 آذر ماه سال 1386
شبی مثل شقایق داغ بودم شبی با بلبلان در باغ بودم

کسی را درس شقایق را روان نیست کسی شبنم شناس ارغوان نیست

من اینجا حاصل زخمی عمیقم که در شهر شقایق هم غریبم

من بدنبال نگاهی میگردم که نگاهش آبی است در دلش داغ شقایق دارد

من بدنبال کسی میگردم که در کتاب هستی اش شعر بیداری انسان باشد